
ح.خ1- درس و مشقمون هم شروع شده! این ترم مثل ترم یک گلابی نیست. باید بچسبم به درس و گرنه الفاتحه!
ح.خ2- همین دو روز پیش، یکی از هم کلاسی هامون انتقالی گرفت و رفت کرمان. فکر کنم جای خالی همکلاسیمون همیشه احساس بشه مخصوصا واسه دوستای صمیمیش که خیلی ناراحت شدن. البته این ترم یه مهمان هم داریم اونم از دانشگاه شهید بهشتی!
ح.خ3- ما که شانس نداریم! می گید چرا؟ چون وقتی ما صفری بودیم هیچ کسی راهنمامون نبود که کجا به کجاست. اما واسه این ترم صفری های جدید تو همه ی در و دیوار(و حتی کف زمین) هم فلش ها زار می زنند! حسرت سر کار گذاشتن یه صفری داره خفم می کنه!
ح.خ4- انجمن منحل شد! به همین راحتی(و البته بی دلیل) انجمن اسلامی دانشجویان دانشگامون رو تعطیل کردن. فکر می کنن به خیال خودشون انجمن ساختگی مستقل می تونه جاشو بگیره!!
ح.خ5- تا یادم نرفته بگم این مطلب بالایی رو از نشریه ی موازی اینجا درج کردم.
ح.خ6-راستی، عیدتون هم مبارک.
از طلائیه برایت نامه می نویسم، واژه هایم طلائی ترین لحظه های خود را فریاد می زنند، مادر دلم برایت به اندازه ی مادر تنگ شده.
می خواستم اشک هایم را با نامه برایت پست کنم اما به یاد قلب بیمار تو افتادم، گفتم صلاح نیست.
مادر جان من امشب با شب خیلی خودمانیم، می خواهم تا صبح با چشمانم سجده کنم.
به شب از سحر می گویم که آغاز لحظه های ناب جدائیست.
ستاره ها اینجا به من می خندند، مادر به بچه های محل سلام مرا برسان، داداش را ببوس و بگو که من گفتم، شاید از فردا تو تنها امید پدر شوی، تنها. اگر نامه خط خوردگی دارد به خاطر سرفه های من است آخر آسمان اینجا چندان آفتابی نیست، سینه ام خش خش می کند مثل برگهای پاییزی.
مادر این چفیه هم سجاده است و هم قلک اشک هایم، رفیق بدی نیست، شیمیایی که می زنند به خیال خودش مرا مدد می کند.
مادر، جبهه برای من از مدرسه بیشتر درس داشت، اینجا همه ی معلم ها شاگردند و همه ی شاگردها معلم.
مادر: بابا خودش گفت ایرانی جماعت ننگ نمی پذیرد، من خلف نیستم اگر زیر بار ذلت رنگ شوم.
مادر، اینجا صدای رد پای باران بگوش می رسد، تو را به خدا دیگر نامه ننویس، نپرس چرا که بغضم می ترکد.
مادر: من و ما می جنگیم تا خدایی ترین آسمان جهان، مال تو باشد. برایم دعا کن، برای دلت دعا می کنم، یا علی
علی شریعتی، کرج