تبليغاتX
گل پسر
ما نسل سه ای ها
قبول! قبول! ما "نسل سه" ای ها عرضه ی هیچ کاری نداریم. شما اهل کار و تلاش بودید و ما اهل تفریح و استراحت. شما وقتی جوان بودید رفتید جبهه و ما لم می دهیم و با موبایلمان کلیپ های جدید را می بینیم. شما می رفتید دانشگاه برای درس خواندن ولی ما می رویم برای مخ زدن. شما زندگی تان را گذاشته اید برای درس خواندن ولی ما فکر می کنیم درس خواندن جزئی از کارهای یک دانشجوست، حق دارید این مسخرگی ها برازنده ی دانشجو نیست! شما دانشجو که بودید فعالیت فرهنگی هم می کردید، درکنار درس جلسه های عقیدتی سیاسی می گذاشتید، ولی اگر ما بخواهیم فعالیت فرهنگی کنیم قصدمان یک چیز دیگری است، می رویم بگو بخند راه می اندازیم. حق دارید در انجمن ها را تخته کنید چون ما می رفتیم درش لودگی می کردیم. به خدا حق دارید اگر تنها بسیج گذاشته اید در دانشگاه چون این "نسل سه" ای های بی عرضه را باید به زور فرستاد بهشت. شما آرزویتان شهید شدن بود و ما آرزویمان داشتن یک تریبون آزاد مثل وبلاگ یا نشریه ی دانشجویی که حرف دلمان-به قول خودتان چرت و پرت-رابزنیم. شما اینقدر چشم پاک بودید که تا موقع ازدواج به نامحرم نگاه نمی کردید، ولی ما "نسل سه" ای ها اینقدر هیز شده ایم که وقتی دلمان می گیرد می رویم خیابان تا دخترها را برانداز کنیم! به قول خودتان وقتی جوان بودید که این جنگولک بازی ها نبود، ما "نسل سه" ای ها از بس تیشرت های تنگ و مانتو های کوتاه می پوشیم باید برادران انتظامی جمعمان کنند! به خدا حق دارید باید بزنید بر سرمان تا آدم شویم. چه معنی دارد که ما زندگی ایده آل خودمان را داشته باشید؟ چه معنی دارد که ما -به خیال خودمان- شاد باشیم؟ چه معنی دارد با کسی که دوست داریم و عاشقش هستیم ازدواج کنیم؟ لازم نکرده! ما اصلا شعور و فهم نداریم که خودمان انتخاب کنیم. حق دارید! اگر برایمان تصمیم نگیرید در لجن می مانیم! ما نتوانسته ایم راه شهیدان را ادامه بدهیم، چون میرویم زیرزمینی رپ می خوانیم. اگر بخواهیم یک کاری برای کشورمان بکنیم بال و پرمان را می زنید و رد صلاحیت می کنید، حق دارید چون کار را خراب تر می کنیم و مصلحت جامعه را تهدید می کنیم. حق دارید...

ح.خ۱- نوروز باستانی، همون جشنی که پدران آریایی مان برایمان به میراث گذاشتند، همان جشنی که پر است از پیام های خوب و دوستانه، همان جشنی که هیچ مغایرتی با اسلام ناب مجمدی که ندارد هیچ، با آن همراه و مویدش است، مبارک!

ح.خ۲- یک سال دیگه گذشت، چقدر زود، به گذشته ام که نگاه می کنیم حسرت می خورم، حسرت کارهایی که نکردم. حتی حسرت موفقیت هام رو هم می خورم، چون می تونستم بهتر عمل کنم. ای کاش سال دیگه این موقع حسرت این سال رو نخورم، اگه زنده باشم البته.

ح.خ۳- چقدر مفهوم مرگ برایم ملموس شده! وقتی می شنوم حوادث رانندگی را، مرگ را خیلی نزدیک تر احساس می کنم. چه راحت آدم ها میمیرند. شاید یادمان رفته که مرگ مانند باجه ای است که بلیط ورود به دنیایی دیگر را از آن می خریم. حلالم کنید وقتی مردم...

ح.خ۴- این روز ها، بدجور دچار اختلالات روحی شدم! همه ی افکار و عقایدم ریخته به هم. حوصله ی هیچ چیز رو ندارم، حتی خودم. تا حالا اینقدر وضعم بد نبوده. هر چیزی که فکر می کنم درسته، کاملا بر عکسش میشه...

|+| چهارشنبه 1386/12/29
داغ کن - کلوب دات کام

از خودم بدم اومد
گاه اول: میثم متخصص اشمیت است و سینا وقتی می آید درِ Z ، تا می آید بجنبد سرش را می زند. حالا همه جیغ می کشند که سینا Head Shot شد. من که طبق معمول آخرین بازیکنی هستم که زنده می مانم! می دوم به سمت رمپ ترور ها و مدام پشت سرم را سرک می کشم تا خدای نکرده Knife نشوم. شب که از گیم نت می روم خوابگاه با توهم کانتر خوابم می برد.
گاه دوم: لعنتی! این صدای گیتار الکترونیک وحشتناک دلرباست! لا مذهب دل آدم را می برد تا نا کجا آباد. آدم یک جوری می شود. خداییش ترانه اش هم زیباست. آدم را حال می آورد... پیش خودم غر می زنم که باید6600 را بدهم به یک مستحق و P1i بخرم. خسته شدم از این گوشی.
گاه سوم: ترمینال مثل همیشه غلغله است و پر سر و صدا. اعصاب ندارم منتظر مینی بوس بایستم تو یک صف 50 نفری. می خواهم بروم سوار سمند بشوم که یاد توصیه ی مامان می افتم که خطرناکه. تا وقتی اتوبوس هست با سواری نیا. اجبارا می روم توی صف. یک ربعی می گذرد ولی خبری از مینی بوس نیست. زیر لب غر می زنم که لعنت به این زندگی. اعصاب برای آدم باقی نمی ماند. به زمین و آسمان فحش میدم. به قول مامان خیلی کم طاقتم من!
گاه چهارم: مینی بوس می آید و مثل اینکه اصلا صفی نبوده همه هل می زنند که سوار بشوند. پسر بچه ی 7 یا 8 ساله ای که نصف من است می آید جلو و یک بسته ی آدامس می گذارد جلو من و التماس می کند که بخرم ازش. اولش نع می گویم ولی با اصرارش می خرم. حواسم از مینی بوس پرت شده و او را زیر نظر می گیرم. فقر از چشمانش می بارد. فکر می کنم چه طوری وقتی آدم 20 ساله ای مثل من حوصله ی 20 دقیقه سرپا استادن ندارد این بچه چطور صبح تا شب کار می کند. وقتی خودم را با او مقایسه می کنم شیر مردی را می بینم در مقابل یک جوانکی که لای پمبه بزرگ شده و جز پول خرج کردن چیزی بلد نیست.
"از خودم بدم آمد" ...


ح.خ1- یکی بود یکی نبود. یه گل پسری بود و کتابهای فیزیولوژی و جنین و فیزیک پزشکی و نوروآناتومی و ترمینولوژی که 3 هفته درس داده بودند و او لای هیچ کدومشونو باز نکرده بود!!
ح.خ2- آقا ما هم شدیم مدیر مسئول. اینقدر از ما تعریف کردید که خوب می نویسی که به سرمان زد رفتیم مجوز نشریه دانشجویی گرفتیم. البته جانمان به لبمان رسید ها!
ح.خ3- خنده ام گرفت وقتی روز والنتاین رفتم بیرون و خیلی ها را با خیلی های دیگه دیدم و به روابط کثیفشان! پی بردم.
ح.خ4- یک بار استاد بهداشتمان گفت که بیشترین تعداد جنون جوانی در متولدین بهمنه. به خودم شک کردم.
ح.خ5- این فیلترینگ مخابرات که شاخ و دم ندارد و چند روزی دامن کلوب را هم گرفت.شده مثل عزرائیل که بی خبر می آید و جان از سایتی که یک عمر برایش زحمت کشیدی می ستاند. اگر سراغ وبلاگ من آمد.... که آمد به درک!

|+| پنجشنبه 1386/12/09
داغ کن - کلوب دات کام