،،،
تق تق تق،
در اطاقشان را که می زنم با چشمان خوابالوی میثم و سید رو به رو می شوم. ساعت از نیمه شب گذشته و طبق معمول شب های امتحان، میثم مثل ما شب امتحانی است. ساعت از 2 که می گذرد من و سینا و سامان کم کم بی خیال درس شده و خواب را ترجیح می دهیم، میثم آخرین نفری است که می خوابد. سرجلسه، طبق معمول امیدمان بعد از خدا به پاهای میثم است. از فرط پررویی خودم لذت! می برم که هیچ وقت میثم جواب رد به درخواست تقلب دادن به ما نداد.
،،،
کمی که غافل می شدی، تمام دکمه های پیرهنت را این بشر باز کرده بود و زیر پیرهنت نمایان میشد. هنوز هم نفهمیدم که رمز این شعبده در کجاست، این تنها یکی از اعمال ژانگولر بازی میثم است.
،،،
تا می آیم بجنبم، MEMO در یک عملیات ضربتی ابتدا فلاش می اندازد؛ من و M4 را کور می کند. همین طور که هاج و واج غزل خدا حافظی را می خوانم، امان نداده و تیر خلاص را شلیک می کند. Tab را می گیرم. میثم رتبه ی اول است و وحشتناک با بقیه ی اعضای تیمش فاصله گرفته.
،،،
سینا همانطور که لم داده روی تخت رجز می خواند که کسی زورش به من نمی رسد و مبارز می طلبد! میثم که منتظر چنین جملاتی است می پرد روی سینا و کشتی کج شروع می شود. میثم ثابت می کند که هیچ وقت کم نمی آورد، حتی اگر واقعا کم بیاورد.
،،،
گرفتن مجوز از یک طرف خسته ام کرده و از طرف دیگر کمتر کسی کمکم می کند. میثم یکی از آنهاست. قول داده بود هر چقدر می تواند کمکم کند ولی فکر نمی کردم در طول تمام مدت آماده سازی شماره ی اول نشریه، از دل و جان وقتش را بگذارد. قول دادانش همیشه عمل کردنش را نتیجه می داد.
،،،
"بروفن داری اسماعیل؟"
این را می گوید و پیشانی اش را می مالد تا بلکه سردردش آرام تر شود.
آخرین سری از وسایلم را جمع و جور می کنم. موقع خداحافظی است. مسکن را می آورم، به میثم می دهم و می خواهم خداحافظی کنم که قبول می کند برای قدم زدن همراهیم کند. دیگر نه از آن شوخی های مبتکرانه و کذایی اش خبریست و نه از لب های همیشه خندانش. تا جایی که می خواهم برای ترمینال تاکسی بگیرم دنبالم می آید. لبخند زورکی اش در چهره ی گرفته اش زار می زند. روبوسی و تمام!
سوار تاکسی که می شوم میثم را می بینم که دستش را جلوی صورتش گرفته. همینطور که تاکسی راه می گیرد به خودم "ایول" می گویم که عجب آدم بی احساسی هستم! در همین مخیلاتم که 2 دانه اشک بی اختیار می ریزد پایین.
ح.خ- اینها فلاش بک هایی بودند از روزهایی که با یکی از بهترین دوستانم "میثم معتمدپور" داشتم. میثم ترم بعدی مهمانی گرفت و رفت اصفهان.