تبليغاتX
گل پسر
فوق العاده؛فوق العاده؛ سیاه و سفید...
آورده‌اند روزگاری جمعی جوانک، دور هم گرد آمدند و تفکر نمودند که مارا توان آن بود که در وادی فرهنگ و هنر دستی بریم و آن‌را به مرز فنا برسانیم. گویند میانشان فردی بود الاف و بی‌کار که 6ماه در مجاورت حجره‌ی فرهنقیه(معاونت فرهنگی) مکتب‌خانه‌ی خود، چادر زده و بساط خود پهن نموده بود و به گذران روزگار مشغول بود، باشد که دل مردان ریاست نشین به رحم افتد و تصدیقی ارزانی‌اش دارند. نقل می‌کنند جوانی بین ایشان حاضر بود، چابک و خوش‌زبان و پریشان زلف. وی را بسی ادعا بود به سیطره‌ی کتابت. وی سمت سردبیری تقبل کرد، حال آنکه نمی‌دانست به سین کتابت می‌شود یا صاد. جوانی دگر بود تپل هیکل و سمین، اما رقیق قلب و پاک دل. وی را همی دانسته‌های فراوان بود از علم سیاست و هنرش چنان بود که هرچه بی‌ربط باشد به سیاست متصل کناد، ازنخود و تره تا باقالی و بند تنبان! وی سمتی من‌در‌آوردی اصرار بود موسوم به قائم مقام! و اما جوانکی دیگر بودشان روان پریش و سرخوش. وی را پر بود از استعداد تخریب و بذله و اعمال مضحک. وی نیز دبیر تحریریه نامیده شد.(آبی‌دل)
صباحی گذشت و چرخش ایام به کامشان خوش نهاد و کارشان بگرفت و طلاب بودند که به مشارکتشان روی آورند. وچنان شد که شماره‌‌ی دیّم  نیز ز خود بالا آورده و به خورد طلاب بداقبال روانه نمودند.

پ.ن1- آبی دل از همان شیرخوارگی که نهایت تلاشش تبدیل نمودن شیر به پنیر بود، داوطلب هرگونه عمل خوفناک بود؛ نظیر تناول مرگ موش، زیر‌آبی به‌مدت نیم ساعت، برش شاهرگ، پریدن از پشت بام و تجربه‌ی مرگ! همین حس کنجکاوی این روان پاک، باعث شد که قبل از اینکه مسئول آزمایشگاه فیزیو لب تر کند، بپرد وسط برای تست خونگیری:

قبل از فرونمودن لانستبعد از فرو نمودن لانست!

همینطور که آبی‌دل گفت، هردومان o+ بودیم، و این هم عکس یادگاری آنروز:

anti A و anti B هیچ ربطی به گروه خونی مان ندارند و تنها دکوری تشریف دارند.

پ.ن2- مارو باش؛ کیفور بودیم از اینکه با گوشی‌مان حسابی وبلاگ گردی می‌کردیم، ولی از چند روز پیش وقتی می‌خواهیم به دوستان بلاگفایی نظر بدهیم با این پیام مواجه می‌شویم که: 
درج نظر برای شما امکان پذیر نمی‌باشد!

پ.ن3- چندروز پیش، در جمع هشت نفره‌ی دوستان بودیم و حسابی خوش می‌گذراندیم که آبی دل فغان زد که کدام تفریح بهتر از مسابقات حرفه‌ای حذفی فوتبال؟ بلی، نشستیم به بازیplaystation که درپایان بنده به عنوان کم تماشاگرترین بازیكن انتخاب شدم! به خاطر اینکه فقط با دکمه‌ی دایره (زیر توپ شوتیدن) بازی می‌کردم!
|+| چهارشنبه 1387/07/24
داغ کن - کلوب دات کام

شرح الحوال
بازآمد، بوی ماه مدرسه!

دیلینگ دیلینگ، 6 مهر می آیم خوابگاه، به امید آنکه اطاق، 2 نفره مونده و باید 2 نفر از دوستای خودمونو بیاریم، در اتاق رو باز می کنم، وای، دو عدد آدم انداخته اند تو اطاق. همه ی خوابگاه دچار این معضل شده اند. باز به ما، دل آبی که خرامان از اصفهان اومده شهرکرد به امید خوابگاه، جایش رو پر کرده بودند که البته بعدا خالی شد.

 4هستم!

گذشت اون روزهایی که بهمون می گفتند ترمک. الان با افتخار، قد علم می کنیم در برابر پیرهای دانشگاه و می گوییم 4 هستیم, چهار!

 فشار خون 14

سر آزمایشگاه فیزیولوژی، استاد دانشجو طلب می کنه واسه نشون دادن عملی نحوه ی فشار خون گرفتن. دکتر دل آبی (میثم) هم جو گیر میشه و میره از خودگذشتگی می کنه که در راه پیشرفت علم کمکی کرده باشه! تصورشو بکنید با قیافه ای که با هر زوری شده خودشو آروم و بی خیال نشون میده، ولی زهی خیال باطل، زهی تصور محال! صدای بوم بیم نبض شریان بازویی دکتر، خبر از فشار 14 میده و پرده از استرس و اضطرابش برمی داره!

 وب گردی سرکلاس

 سرکلاس متون، استاد مثل موتور سخنگو، حرف می زنه و بچه ها یک در میون خمیازه می کشند و دو تا درمیون به ساعت هاشون نیم نگاهی می کنند. گذر زمان اونقدر کند شده که بچه ها، پس از پایان کلاس، چند سالی پیر می شوند. اینها توصیف حال همه ی بچه های کلاس بودند جز من! چون با GPRS ایرانسلم، دارم وبگردی می کنم، نظرات وبلاگمو می خونم و این مطلب رو تایپ می کنم!

 وقتی توازن کلاس به هم می خورد!

 توصیف کلاس ما(پزشکی ورودی بهمن 85 شهرکرد) رو احتمالا خوندید از وبلاگ دل آبی. مرا یاد نیست که یکی پیدا بشه، استاد رو با سوال های پشت سر هم، مچ گیری کنه! اصلا چنین خرخون ها و تریپ مثبت هایی با جو کلاسمون هم خوانی ندارن. اما این ترم همکلاسی جدیدی داریم که گویا نشناخته مهمان دانشگاه ما شده و توازن کلاس رو کن لم یکن واژگون کرده. هم کلاسی ها مشغول ذمبه اند اگه ایشون رو به راه راست! هدایت نکنن!

دل آبی وحشی میشود!

اولین روز کلاسها، با آغاز گبم نت رفتن ما مصادف شد. بچه ها که یک تابستون رو بدون خون ریزی پشت سر گذاشتند و برای پاشیدن خون و درآوردن صدای ناله ی یکدیگر کری می خونند، یکی یکی وارد گیم نت می شوند. همونطور که انتظارشو داشتم دکتر آبی دل=میثم=MEMO، حسابی تمرین کرده تو تابستون و وحشی شده! فراگش بین هم بازی هاش اوله. اما دست رو دست هم هست! گروه ما در یک عملیات محیر العقول، چندتا راند رو پشت سر هم می گیره. اون موقع است که صدای آبی دل در میاد: بچه عزاداری عمومی اعلام میکنم!

|+| چهارشنبه 1387/07/10
داغ کن - کلوب دات کام