راه درازي مانده، آنقدر كه شايد گم شويم
ميان كجيها و سختيهايش. گنجشكها مظلومانه زيرباران كز كردهاند و شايد به راه درازي كه پيش رويمان مانده، چشم دوختهاند. باران تند ميشود و همزمان صداي خش خش برگهايي كه زير پايمان خرد ميشوند، پاييز را جلوي چشممان هديه ميكند و من باز دلم ميگيرد. چه فرقي مي كند باران ببارد يا نبارد، درختان تنپوش زيباي زرد و نارنجي خود را به تن كنند يا نه، پاييز برايم عذاب آور است.
گرماي دستش، تمام سوز شامگاهي هواي باراني را محو ميكند. همانطور كه قطرات باران از پلكش سر ميخورند پايين، ميخندد و اما نميداند چقدر برايم دردناك و دلگير است.
پاييز بياغراق، زيباترين و شاعرانه ترين فصلهاست، ولي از پاييز بدم ميآيد. خزان، با رنگ آميزي معجزهگونهي خود، چشمها را خيره ميكند، صداي خش خش برگهاي ريزان، گوشنواز ترين آواز طبيعت را بهمان هديه ميكند، با اين وجود از پاييز بدم ميآيد. پاييز، شاه فصل هاست، با همهي نوازش بارانهايش، ولي از پاييز بدم ميآيد.
شايد مشكل از من باشد، آخر از تمام زيبايي پاييز، تنها دلگيري، غم، ريزش و پايان را نصيبم ميكند. دلم ميگيرد، از اينكه دوباره همهجا به خواب ميرود. دلم بيشتر ميگيرد براي خودمان كه هميشه در خواب غفلتيم.
به اميد بهاران ميمانم، به اميد آغاز دوبارهي زندگي طبيعت. بهتر بگويم، به اميد بهاري كه دوباره ببينيم آفتابي كه شور و هيايو را نويد دهد. بهاري كه ما بيدارمان كند از آن خواب غفلت و همراهش شويم.
پ.ن: چهارتا هشت خوشگل ديدم وقتي از سايت دانشگاه وبلاگم رو باز كردم و خيلي كيفور شدم كه اين 8888 امين بازديد وبلاگ رو خودم انجام دادم!
چند روز پيش مطلبي خوندم در چلچراغ (
به قلم عليرضا مجيدي صاحب وب يك پزشك) كه دربارهي يكي از بيماريهاي خاص نوشته بود به نام نشانگان قفل شدگي (locked-in syndrome). اين بيماري كه بر اثر تروما و ضربات به مغز مثلا موقع تصادف و يا بر اثر سكتهي مغزي رخ ميده؛ طوريه كه با وجودي كه فرد مبتلا مي تونه بشنوه و ببينه و احساس داره(مثلا متوجه حس درد ميشه) و با اينكه از لحاظ حافظه و قوهي استدلال و احساس، مشكلي نداره ولي نميتونه هيچ عكس العملي از خودش نشون بده. مثل اينه كه تموم عضلاتش فلج شدند و غير قابل حركت.
يه نمونش مربوطه به "اريك" 16 ساله اهل آمريكا كه بر اثر تصادف رانندگي مصدوم شد و سرش شكاف برداشت و به گفتهي پزشكان لخته اي باعث ايجاد سكته در پل مغزش شده. اريك فقط ميتونه عضلهي كرهي چشم خودش رو كنترل كنه؛ در واقع فقط با حركت چشم خودش ميتونه منظور خودش رو بيان كنه

و به اين وسيله با جهان بيرون سخن بگه.
اما چيزي كه واقعا برام جالب بود و منو تا ساعت ها به فكر فرو برد مبتلاي ديگري به اين سندرم؛ جوليا تاوالارو بود. فردي كه در 32 سالگي (1966) و بر اثر خونريزي مغزي مبتلا به اين سندرم ميشه اما پزشكان اون موقع متوجه هوشيار بودن اون نشدند و تصور كردند او كه كاملا فلج شده بود به حالت اغما رفته. به مدت 6سال تمام با اين بيمار در عين هوشياري كامل، مثل يك بيمار ناهوشيار و در حال كما رفتار شد! بعد از هفت سال يكي از اعضاي خانوادهاش متوجهي هوشيارياش ميشه و روش هاي ارتباطي به كمك كارت الفبا بهش آموزش داده ميشه. خانم تاوالارو با همين وضع موفق شد كتاب بنويسه و به يك شاعر و نويسنده تبديل بشه.
بايد خدا رو شكر كنيم به خاطر مهمترين نعمتي كه داده بهمون يعني سلامتي.
پ.ن- دیروز یک عدد پروفسور از دانشگاه ساری لندن! اومده بود دانشگاه ما و سخنرانی کرد. سالن آمفی تئاتر دانشگاه لبریز شده بود از آدم! منتها چون مترجمی در کار نبود قائدتا کسی هم نباید چیزی می فهمید. قیافه های دانشجوها که مثل گلابی به پروفسور نگاه می کردند دیدنی بود. جالب تر از اون این بود که کسی روش نمی شد پاشه بره و اصطلاحا همه خودشو به فهمیدن می زندند!
پس از یک روز (و البته یک هفتهي) سخت و پر از درگیری، راهی خانه میشوم. مینیبوس که شروع میکند به طی مسیر، بغل دستیام کلید میکند به مصاحبت با منی که یک دستم تا بیخ در کیف فرو رفته تا هنزفری گوشیام را در بیاورد.
+دانشجویی؟
+کجا؟
+چه رشتهای؟
+ترم چند؟
همین که میشنود پزشکی، آقای دکتر، آقای دکترش شروع میشود. سن و سالش حوالی خودم است، با این حال بیچاره پزشکی برایش مثل قول جلوه میکند که مثلا چه آش دهان سوزی است.
من هم نامردی نکردم و پرستیژ یکعدد آقای دکتر جنتلمن را بازی کردم. اما خر ما که از کرّگی دم نداشت! دقایقی نگذشت که مسافر بداقبال (که سرباز بود و بیچاره معلوم نبود چه بهش گذشته بود در سربازخانه) از صندلی ولو شد زمین و مسافرین هم رگ غیرتشان به غلیان آمده بود و یکی تنفس مصنوعی و دیگری ماساژ قلبی را پیشنهاد میداد که همان بغل دستی گفت: نظر آقای دکتر چیه؟!
من هم که مخم هنگیده بود و داشتم میان دروس {فقط} پاسشدهی علوم پایه، آناتومی و بیوشیمی و بافت و جنین! دنبال راه چارهای میگشتم، ناچارا پیشنهاد دادم که بیمار را به اورژانس بین راهی که خوشبختانه نزدیک بود برسانند، همین!
این واقعه دو چیز را تلنگر زد به من:
اولا این چه صیغهای ست که بچهی کنکوری، همین که نامش جلوی قبول شدگان رشتهی پزشکی دیده میشود، آقا یا خانم دکتر نامیده میشود؟
دوما نقصان مشاعر فردی که نظام آموزش پزشکی را اختراع کرده. البته من کوچکتر از آن هستم که اظهار نظر کنم! ولی خوب آخر چه فایده دارد 5نیمسال دروس عمدتا (به نظر من صرفا) نظری که چندان ربطی به پزشکی بالینی ندارد بخوانی (که همان صرفا نظری بودنشان باعث میشود که همهشان پس از مدت زمان اندکی از ذهنت هوتوتو شود برود قبرستان) و سختی خواندن این دروس حفظی، هر چه شور و شوق و علاقهی دکتر شدن داشتی را به فنا ببرد.
پ.ن- فشار شریان کاروتید!! این برترین سوتی هفتهی گذشته بود که با چشمانم مشاهده کردم! دوستان ترمک (البته فقط یک ترم پایین تر ازما) حس علمجوییشان آمده بود که گرفتن فشار خون یاد بگیرند که یکی از دوستان بالینی (که سری در سوتی گرفتن داشت) پیشنهاد داد که چگونگی گرفتن فشار خون از شریان کاروتید را هم یاد بگیرند! آن هم به صورتی که دور گردن پیچیده شود! عجب صجنه دیدیم ما!