
گاوها دور همديگر جمع شده بودند و پس از بحث فراوان به اين نتيجه رسيدند كه بايد در سال جديد آدم شوند! حال نميدانستند كه آدمها يكسال تمام گاو خواهند شد!
:: آغاز سال گاو، مبارك! ::
كيمياگر معركه است، پس از سالها رماني بود كه مرا جذب خودش كرد تا آخر بخوانمش. كيمياگر آنقدر حرفهاي قلمبه دارد كه آدم را مجبور ميكند براي آنكه خط سيري داستان را از دست ندهد ريز و با دقت بخواندش. وقتي از "روح جهان" و "افسانهي شخصي" و ملحقاتشان صحبت ميكند ششدانگ حواست را بايد بدهي كه بفهمي چه ميگويد؛ ولي خوب همهاش نكات اخلاقيست و مثبتانديش كه از آن جهت كه داستان تو را همراه با شخصيت اول داستان كه سانتياگوست و به جز سطر اول داستان، "جوان" ناميده ميشود، ميبرد با خودش. با او چوپاني ميكني، به دنبال تعبير رويايت به نزد كولي ميروي، با "پادشاه" در ميدان شهر صحبت ميكني و همسفر "انگليسي" ميشوي. سهبار كل داراييات را از دست ميدهي و همراه ميشوي با "كيمياگر" و نصايحش. از كوههاي آندلس و از وسط صحراي آفريقا ميروي تا اهرام مصر. ميروي به دنبال گنج مدفونت كه پيدايش كني و حال آنكه آنچه آموختي در اين سفر دراز بارها ارزشمندترند از آن گنچ مدفون.
ميخواهي بروي، برو.
آمدي. آنقدر ميآيد و نميآيد كرديم، آنقدر گفتيم كه نجات كشور تنها در دستان اوست، آنقدر از خفقان و ظلم و دروغ سرخورده بوديم كه فقط از تو گفتيم.
آمدي. آمدي تا چهارستون رسانههاي مزدورشان بلرزد و دست و پا گم كرده از تو بنويسند، از تو كه نه؛ از دروغ هايي كه از تو و از جريان اصلاحات به ذهنشان رسيده بنويسند. تا تو آمدي "كيهان" و همقماشانشان شروع كردند به ياوهگويي و دروغ پردازي از اصلاحات. چون تنها تو ميتوانستي كه اصلاحات را نجات دهي. فقط تو.
آمدي، آمدي چون حجت بر تو تمام شد و سيلي بود مشتاق حضور تو. ميخواهي بروي، برو. برو و اصلاحات را تنها در حد يك نظريه نگه دار. راه را باز كن براي احمدينژاد تا ايران را بيش از پيش "ويران" كند.
دوباره بوي عيد
عيد كه ميشود همه جا بويي تازه ميگيرد. بوي "شببويي" كه مامان چند روز پيش از سال نو از گلفروشي محل خريده، بوي سمنويي كه بابا طبق معمول در آخرين ساعات مانده به نوروز، ميخرد تا قيمتش به پايينترين حدش برسد و بوي تنگي كه ماهي قرمز كوچكي، مثل هرسال كنار قرآنكريم، وسط سفرهي هفت سين، تسبيح ميگويد. بوي عود و شمعي كه آنقدر ميسوزند تا سفره را سوراخ كنند و مامان دعوايم كند. بوي سنجدي كه چون طالب ندارد، معمولا دقيقا از سفرهي هفتسين سال گذشته مينشيند روي سفرهي امسال. بوي سبزهي هميشه كچلي كه طبق عادت مامان، فقط چند روز قبل از سال نو كاشته ميشود تا براي سينزدهم عيد دربيايد! بوي سكههاي رنگ و رو رفته و تخممرغهاي توخالي رنگ شده.
از همان بچگي مامان بهشدت به رسم و رسوم نوروز پايبند بود. چهارشنبهسوري و پريدن از ميان آتشي كه با چند تكه مقوا و يك بطري الكل طبي ساخته ميشد، از كودكي همراهم بوده. هيچ وقت روز سينزده را خانه نماندهايم، هيچ وقت بدون سفرهي هفت سين سال را تحويل نكردهايم و هيچ وقت اولين جايي كه ميرفتهايم براي عيد ديدني، جايي جز خانهي "نهنهدايي" و "بابابزرگ" (مادربزرگ و پدربزرگ مادريام) نبودهاست. اين چهارمين نوروزيست كه بابابزرگم تنهايم گذاشته و خبري از آن بيستتومانيهاي خشك پربركتش نيست. ديگر خبري نيست از آن تفأل عجيب غريبش به كتاب دانيال نبي. كتابي كه وقتي راهنمايي بودم هم نمي توانستم بخوانمش و بابابزرگ مكتب رفتهي من روان ميخواندش.
هرسال ميگويم امسال كه ميآيد بايد يك آدم ديگري شوم. يك آدمي كه بهترين باشم. اما هيچ وقت تغيير نكردهام. البته شايد فكرميكردهام تغيير نكردهام چون وقتي خودم را مقايسه ميكنم با گذشته ميبينم اين چند سال تغيير كه هيچ، از اينرو به آنرو شده ام.
باتو
يكسال با تو گذشت، يكسال با همهي شاديها و غمها. بعضي وقتها فكر ميكنم همهاش يك خاطرهي شيرين است، البته با پاياني مبهم و نامعلوم. خاطرهاي كه من را از ميان يأس و روزمرگي نجات داد و به دنيايي پر از اميد و لبخند رساند. خاطرهاي كه با تو شروع شد، با تو ادامه يافت و اكنون با تو، رنگ ي ديگر ميگيرد. رنگ سالي نو، تجربههايي نو و شوري نو.
سبز، سبز سیر برگ درختی، رنگ مورد علاقه ی من.