دور دهم سفرهای استانی است گویا، رئیس
جمهور آمده شهرمان و استقبال گرم! مردم. خوب تا اینجا را تجسم کنید حالا
بیشتر به مختان فشار وارد کنید چون باز هم تخیلی تر می شود. هر کسی که
آمده، یک خورجین نامه و خواهش و تمنای وام و کمک مالی و استخدام و این
جور موارد با خود همراه آورده تا بلکه با چند واسطه برساندشان به ا.ن.
من! هم هستم بینشان! وسط جمعیت دارم به هر مصیبتی که شده خودم را به
پرزیدنت می رسانم. گویا آنقدر سمج هستم که تا با شخص ا.ن ملاقات نکنم ول
کن معامله نیستم. خلاصه پس از چند ساعتی کش و قوس، راضی می شوند که اجازه
دهند 1 دقیقه با پرزیدنت حرف بزنم.
می خواهم درباره آزادی بیان صحبت کنم که بلافاصله سخنان دلنشین ا.ن که طبق
معمول در حال . . . خوری می باشد، مرا محو خودش می کند! در همین حال یک هو
سیل جمعیت موج مکزیکی می دهد من هم 10 متر آنطرف تر پرت می شوم و در همین
لحظه از خواب بیدار می شوم!!
پ.ن1- خاک بر سرم با این خواب دیدنم! تا دو شب بعد اون شب، از ترس دوباره دیدن این کابوس خوابم نمی برد!
پ.ن2- بچه که بودم هزار تا نذر و دعا می کردم که خدا را
در خواب ببینم، پیامبر را و امامان را (خیلی روحانی بودم!). اما همیشه
خواب گرگ و دیو و پلنگ می دیدم.
بزرگتر که شدم با فکر میکرو و پلی استیشن خوابم می برد ولی تا صبح کابوس
درس پرسیدن معلم و مشق نوشتن مرا مورد عنایت خاص قرار میداد.
باز هم که بزرگتر شدم در اندیشه رویای نفر اول کنکور شدن و دکتر شدن خوابم می برد ولی خواب رتبه 8000 میدیدم همیشه!
باز هم که بزرگترتر شدم سعی کردم حداقل خواب سیاوش قمیشی را ببینم که خوب استاد وقت اضافه نداشتند بیایند به خواب ما.
این اواخر هم که ذهن و فکرمان مشغول انتخابات و حوادث بعدش بود و هست، دیدن خواب ا.ن کم بود که به لیست افتخاراتم اضافه شد.
دوستی می گفت هر چه ایمان آدم قوی تر باشد امکان اینکه شخصیت های بزرگ را در خواب ببیند بیشتر است.
با این اوصاف باید به این نتیجه رسید که ایمان بنده به گند کشیده شده!
پ.ن3- دوستان کلا حس وبلاگ ندارم زیاد. بابت این مسئله که کمتر سر میزنم به وبلاگتان شدیدا معذرت. چه کنیم دیگر، منتظریم این حس برود.
پ.ن4- در پایان تصویر یک عدد چشم را تقدیمتان می کنم!
